تبليغاتX
خلوت من
 

چند ساله پیش تو خونه قبلیمون یه روز از خونه زدم بیرون کوچه خودمونو رد کردم و وارد

کوچه بعدی شدم دیدیم یه پیرزنه صدام میکنه خانوم خانوم ترو خدا میشه بیاین ...

رفتم نزدیکتر دیدیم پا برهنه امده دم در خونشون که یه آپرتمانه جنوبی بود ..گفتم : بعله

گفت : نمیدونم چی شده ؟ هر چی از عروسم میپرسم چی شده بهم نمیگه

(امان از این عروسها      ) نمیدونم پسرمو بردن بیمارستان نمیدونم چی شده آخه

گفتم خب حالا میگی من چی کار کنم !!!

گفت میشه بیای خونمون من شماره بلد نیستم بگیرم زنگ بزنم به پسرم ببینم چی شده

تو دلم گفتم : مامان طلا گاوت زایید حالا تو دلم دارن رخت میشورن چه جوووووووووور

گفتم آخه ...خانومه حرفمو قطع کرد گفت هیچ کس خونمون نیس خیر ببینی خدا عمرت

بده و دست منو گرفت برد داخل خونه

گفتم خدایا دفعه آخرم باشه اما همین دفعه... خلاصه هوامو داشته باش

رفتیم بالا طبقه دوم در باز بود خانومه جلو تر رفت تو و منم دنبالش خوش بختانه گوشی تلفن

نزدیک در ورودی بود در و باز گذاشتم و خانومه دفترچه تلفنو داد دستم گفت :فلان اسمو پیدا

کن و شمارشو بگیر ...شروع کردم گشتن و بعد شماره رو گرفتم و گوشی و دادم به خانومه

و خواستم برگردم سمت در که دستمو گرفت گفت یه لحظه صبر کن

اینجا دیگه قلبم از تپش ایستاده بود یه نگاه به دراتاق خوابها انداختم و گوشمو تیز کردم ببینم

کسی تو خونه هست یا نه

پیش خودم گفتم مامان طلا بدبخت شدی رفت فردا اسمتو اول روزنامه هابا تیتر درشت میزنن

زنی به خاطر دلسوزی .......................................................................

تو همین فکرهای وحشتناک بودم که خانومه گفت جواب نمیده

میشه فلان شماره رو بگیری ...منم دیگه داشت نفسام به شماره میافتاد

سریع شماره دومم براش گرفتم و خواستم به سمت در برم دیدیم خانومه گفت :

خدا خیرت بده گرفت ...منم دیگه خیلی زود خودمو به کوچه رسوندم و یه نفسسسسس

عمیق کشیدم و پیش خودم گفتم

خدا شکرت به خیر گذشت

دیگه توبه ...اگه اقای پدر اینو بشنوه واویلا میشه

وهنوزه هنوزه اینو براش تعریف نکردم

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 تیر1387ساعت 16:13  توسط مامان طلا  | 



 

اصولا نون آور خونه آقای پدره اما دیروز به خاطر کارش رفته بود دماوند بهش زنگ زدم که

داری میای نونم بگیر اما گفت تا بیاد دیر میشه و اگه تونستم خودم برم

طلارو مشغول تلوزییون کردم و رفتم نونوایی..خیلی دور نیست سر کوچمونه  

چشمتون روز بد نبینه چه صفی بود  فکر کردم باید سه تا تنور صبر کنم ...یکم وایسادمو

اولین نون تنور امد بیرونو و شروع کرد به دادن نونای بربری

تو همون شروع دادن بود که یه خانومه ۵ تا خرید ...پیش خودم گفتم مامان طلا از خرید نون

صرف نظر کن هر کی بخواد ۵ تا بگیره یه ساعتی طول میکشه

خانومه آمد طرفم گفت تو صف وانستا بیا این نون خیراته

منو بگی گفتم نکنه فکرموخونده باشه

گفتم دست شما درد نکنه و بگم ذوق مرگ شدم باورتون نمیشه

کلی کیف کردم و تا بیام خونه و لباسمو دربیارم برای تمام رفتگانش تو دلم فاتحه خوندم

خدا خیرش بده هم خودشو هم همه رفتگانشو بیامرزه

خیلی به موقع بود

 

+ نوشته شده در  جمعه 14 تیر1387ساعت 11:43  توسط مامان طلا  | 



 

بارونه ریز شمال و دیدی

گاهی دوهفته یسره بارون میاد دونه های ریز اما تند

میخوام بگم قد تک تک اون دونه های بارون خوشحالم کردی

میخوام بگم

خدایا شکرت

ممنونم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 19:52  توسط مامان طلا  | 



 

انگار هنوزم چشم به راهم ...هنوز هم منتظرم ...

هنوز نتونستم رفتنشو باور کنم ...

جاش اینجا خیلی خالی ...

کاش میشد...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 11:49  توسط مامان طلا  | 



 

یادم اول راهنمایی بودم یه دوست داشتم اسمش مریم بود یه روز بهم گفت مامان طلا

یه دایی دارم خیلی پسر خوبی خیلی خوشگله و هی ازش تعریف کرد ...

راستش اون موقعها من دختر چشم وگوش بسته و خب خوشگلي  بودم و خب طبیعی بود

 یکم از این حرفها فراری ...

خلاصه چنان با آب و تاب تعریف میکرد و منم گوش میدادم تا ببینم حرف آخرش چی ؟!!

پيش خودم ميگفتم آخه دایی اون به من چه ارتباطی داره !!

بالاخره آخر حرفاش گفت : مامان طلا فردا میگم بیاد ترو ببینه دم در مدرسه

من گفتم : چییییییییییییییییییییییییییییییی ینی چی ؟؟!!!

گفت : میخوام تو بشی زن داییم  گفتم : حالت خوبه این حرفها چی میزنی !!

خوب اون هم هیکلش درشت تر بود همم خیلی بیشتر از من میدونست الان حتما برای خودش

نوه دارهم شده چون همون سالها رفت پي زندگيش

خلاصه گفت فردا داييم با يه لباس قهوه اي جلو در مدرسه وايساده تا تو بيايي اااااااااا

اون روز که رفتم خونه همش حرفهاش تو گوشم زنگ ميزد اما جرات نداشتم با کسي در ميون

بزارم ...فردا صبح خواستيم راهي مدرسه شيم خواهرم سوم راهنمايي بود و با هم تو يه

مدرسه بوديم ...حالا هي غر ميزنه زود باش آخه دير شد منم هي الکي فس فس ميکردم تا

ديرتر بريم بلکه اون دايي قهواي پوش بزار بره آمديم بيرون و من قلبم چنان ميزد

که تپششو حس ميکردم و زير چشمي آدمهاي دورو بر نگاه ميکردم تا بالاخره تو لحظه آخر که

زنگ خورد وارد حياط شديم و يه نفسسسسسسس راحت کشيدم

مريم آمد پيشم و با کلي دلخوري گفت معلومه کجايي تو ميدوني چقدر داييم منتظرت بود

کلي وايساد نيامدي رفتش ...

منم تو دلم گفتم خب خدارو شکر به خير گذشت

الکي الکي داشتيم زن دايي ميشديم ااااااااااااااااااا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 تیر1387ساعت 11:43  توسط مامان طلا  | 



 

اينم از عروسي به خير و خوشي تموم شد گرچه طاقت فرسا بود اما تموم شد

درست تو سالگرد عقدشون عروسيشونو برگزار کردن ...خوش گذشت جاي همه خالي

ايشالا قسمت دوس جوناي مجردم بشه  

روز مادر ما شمال بوديم و .........................................................................

همين جا به همه مامانا تبريک ميگم ماماناي که هرکدوم يه جور بوي عشق ميدن

روز مادر جز غمگين ترين روزاي زندگيمه ...

حس ميکنم تو جمع خيلي زيادي از مامانا من گمم ...

...........................................................................................................

 

وامروز که به وبلاگم سر زدم ...............................

ممنون مهربونيتون هستم 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 تیر1387ساعت 17:41  توسط مامان طلا  | 



 

دیروز رفتم طلارو از مدرسه بیارم از خیابونی که میخواستم دیگه وارد اتوبان بشم چندتا جوون

با پراید با سرعت زیاد یه دفعه از پشت یه نیسان امد بیرون و تو لاین من ..منم کنارم یه ماشین

بود سه راه داشتم یا شاخ به شاخ میزدم به پراید یا میزدم به ماشین بغلی یا اینکه

ترمز میکردم و راه سوم انتخاب کردم و به فاصله نیم متر با پراید هر دو ترمز کردیم اون ماشین

کناریش رفت و کشید کنار اما متاسفانه از پشت یه پرشیا زد به ماشینم

ضربه شدید نبود من اول فکر کردم پامو از رو کلاج ورداشتم و ماشین تو دنده خاموش شد

اما بعد یه لحظه دیدیم ماشین که روشنه از تو آیینه دیدیم بعله یکی ماچم کرده

پیاده شدم دیدیم یه جوونه ۱۹ ..۲۰ ساله میگه خانوم آدم پاشو یه دفعه میزاره رو ترمز تو

خیابون ..بهش گفتم بابا یه پراید امد تو لاین من اگه ترمز نمیکردم به اون میکوبیدم ...

ورفتم ببینم چی شده ...دیدیم چراغهاش نشکسته اما کاپوتش جمع شده بودو کجو کوله

گفتم واییییییییییییییییی مامان طلا حتما صندوق غر شد رفت ..حالا هی به پشت ماشین

نگاه میکنم و هیچی جز چند تا خراش نمیبینم ...به خودم میگم از هولم چشام نمیبینه انگار

این با این خسارت به کجای ماشین من خورده اخه

که پسره آمد گفت ماشین شما چیزیش نشده ...که دیگه به چشام مطمئن شدم

اما تمام بدنم میلرزید ...دستام میلزید ...

زنگ زدم به همسرم گفت همین الان خودمو میرسونم

تو ماشین اون دوتا دختر بودن که بهشون گفت شما پیاده شین برین ...اونا هم رفتن

وپسره مدام تکرار میکرد چرا ترمز کردی ....یه پسره دیدیم امد طرفم میگه خانوم مقصر اونه

از پشت زده ...و من نگران طلا که تو مدرسه مونده و متاسفانه شماره مدرسه تو گوشیم نبود

فقط شماره موبایل مدیرشونو داشتم و هی زنگ میزدم و میگفت

دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد و .....

زنگ زدم ۱۱۰ و ادرس دادم ...شارژ گوشیم داشت تموم میشد کلافه کلافه بودم بیشتر به

خاطر طلا ....

پلیس آمد و پسره توضیح مفصل داد و امد از من پرسید چی شده ؟براش توضیح دادم و

مدارکمو خواست و دوباره پسره گفت اگه این نمیزد رو ترمز الان اینجوری نمیشد ...

دیگه کفرم درآمد دستمو به سمت پسره دراز کردم و با صدای بلند گفتم

ببین انقدر اعصاب منو داغون نکن اااااااااااااااااااااااا من میگم پراید امد تو لاین من امدم به اون

نزنم ترمز کردم مگه خولم الکی ترمز کنم تو هم اگه ۴ متر با من فاصله داشتی نمیزدی

به ماشین من همون کاری که من همیشه میکنم

نه پلیسه چیزی گفت نه پسره ...بعد چند لحظه پسره گفت خب درسته شما هم حق داری

گفتم میدونی اما کاش میکوبیدم به پراید ...پدرسوخته ...

خلاصه که تا کروکی کشیدن و ردو بدل کردن بیمه هاو تموم شدن کارش ساعت شد ۳ و من

جلوی در حیاط مدرسه طلا بود ...اون تنها با مدیرشون تو مدرسه  ...

امدیم خونه و من چند بار هی صحنه رو هر بار از یه زاویه برای همسرم تعریف میکردم

و ۲۰۰۰ بار اونو تو ذهن خودم برای خودم تعریف کردم و شبم که معلومه دیگه ...

دیگه کارای خیاطیم آخراشه ...اما به زحمتش می ارزه وقتی لباسامون آماده شد

کیفش خستگی ادمو درمیاره

و شرمنده از روی دوست جونام اما مطمئن باشین جویای احوالتون دورادور هستم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت 10:42  توسط مامان طلا  | 



 

بازم بازی البته به دعوت مامان ستاره و مامان ارمین

من تو کامنتهایی که برای دوس جونام گذاشتم شاید حق مطلبو ادا کردم اما خب نمیخوام

روی دوس جونامو زمین بندازم

از چیزایی که خوشم میاد :

از اینکه مهر خدا شامل حالم بشه

از طلام و جیگر طلام

از کامپیوترم و هر چی که توی اونه

از خونمون وقتی که حسابی همه جارو جاروبرقی کشیدم و نظافت کردم و برق انداختم

از تغییر دکوراسیون خونمون

از تمام رنگهای شاد البته سوای آبی اونم تو لباس

از شیرینی و کاکائو وبستنی .....مرسی قربونت برم من تعارف ندارم حالا که میخوای زحمتشو

بکشی مگنوم باشه که چه بهتر

از شنا وآبتنی مخصوصا تو رودخونه اونم رودخونه ای که آبش یخ باشه

از دوچرخه سواری

از .........این آخری یادم نمیاد جا خالی گذاشتم تا بعد پرش کنم

از چیزایی که بدم میاد :

از تمام حشرات و جکو جونور  

از مسافرت درشب تو جاده شمال گرچه روزشم همچین تعریفی نداره

ازاینکه تو عمل انجام شده قرار بگیرم

از پنیر پیتزا و هرچی که اون توش باشه

ازاینکه اصلاحوصله خیاطی نداشته باشم و مجبور باشم خیاطی کنم

ازاینکه وقتی با همسرم حرف میزنم اون حواسش جای دیگه باشه

از مقایسه کردن حالا تو هرچی که میخواد باشه زن ..شوهر ...بچه ...خونه ...عمل ادمها ...

وسایل زندگی ...

از ترافیک... تو جاده باشه که دیگه هیچی متنفرم

از....

از....

به دلیل بالا دیگه

والا دیگه چیزی یادم نمیاد...البته تو کامنتهایی که برای دوس جونام گذاشتم خیلی چیزای

دیگه رو هم گفتم که دیگه اینجا خیلی طولانی میشد درزگرفتم   

حالا منم امیر خان و ژرورا جون و دعوت میکنم

منتظرم ااااا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 15:8  توسط مامان طلا  | 



 

برای این چندروز تعطیلات چند تا نقشه کشیدیم اما در آخر به شمال ختم شد

اولین روز تعطیلات آقای پدر رفتن سر کار و من خوشحال که دیگه همه رفتن و جاده برای ما باز

بازه وقتی خواستیم راه بیافتیم خواست خدا بود انگار یه دفعه گفتم : بهتر از جاده هراز

بریم ومحمود آبادو .....همسرم هم گفت : برای من فرقی نمیکنه هر چی تو بگی

( منم تو دلم گفتم : اره واقعا فرقی نمیکنه فقط شمال باشه ) این شد که از هراز رفتیم

ترافیک نداشتیم اما خب جاده شلوغ بود ...ترافیک ادمو اذیت میکنه اونم تو اون گرما که از

شیشه جلوی ماشین افتاب بخور بهت.. دیوانه کننده اس باز خدارو شکر کولر هست وگرنه

رسیدیم به لاسم و رفتیم کنار رودخونه نهار خوردیم اونجا قبلا رفته بودیم میدونستم درختای

البالو گیلاس داره رفتیم یکم رفع حاجت کنیم به همون بهونه یه سر به درختا زدم ...

وهمسرم هی دعوام میکرد که بابا بیا بریم سر جاده میخرم برات البته یه مشت کوچیک چیدم

وبیشترین مزه اش به چیدنش بود من عاشق میوه چیدن از درختم و رود خونه هم که جای خودش

دیگه ....عقش منه دیگه

راه افتادیم به آمل و محمود آباد ...من محمود ابادو دوس دارم ...گفتم یه شب انجا باشیم اما

اقای پدر فرمودن نه بهتر راه بیافتیم حالا زوده هوا روشنه وخلاصه راه افتادیم و آروم اروم آسمون

شروع کردن به باریدن به نور که رسیدیم دیگه ترافیک و بارونو خلاصه آقای پدر گفت برگردیم همون

محمود اباد منم گفتم نه چرا برگردیم تازه بارون خنک تره که دریا طوفانی و مه بود شدید خلاصه

رسیدیم به سی سنگان دیگه ترافیک قفل شده بود بارش شدید رفتیم تو جنگل و چادر یه جای

 خوب برپا کردیم و شام خوردیم و خوابیدیم و تا صبح بارون زد ....

وخیلی جالب بود برام که زیر بارون بخوابم حس خیلی خوبی داشت ...

صبح ناشتایی خوردیم وراهی شدیم ...فاصله بین شهر ها اصلا احساس نمیشه

یعنی ادم مسافتو حس نمیکنه انقدر ویلاهای قشنگ ساختن ادم محو تماشاشون میشه کلا

جاده خیلی قشنگه از سرسبزیش بگیر تا همه چیش اما چالوسو که رد میکنیم و به طرف

رامسر دیگه اون جذابیتو نداره انگار طبیعت دست نخورده تره وقتی رسیدیم رامسر دیگه موقع

ظهر بود و آقای پدر ناهارمونو آماده کرد و یکم استراحت کردیم و یکم قلاب ماهیگیریشو آماده کرد

و دوباره راهی شدیم رسیدم رود سر و لنگرود و بالاخره چمخاله هنوز به چمخاله نرسیده بودی که

من خواستم برم برای ...پشت نی زار ها وقتی داشتم میرفتم اون پشت حس کردم چیزی از زیر پام

رد شد گفتم مامان طلا اصلا توجه نکن برو ...وآقای پدر با خنده گفت مامان طلا اگه میدی چی بود

از کنار پات رد شد ..منم برگشتم دیدیم یه مار خزید رفت لای نی ها

چشمتون روز بد نبینه چنان ترسیدم که دیگه تمام چوب خشک ها و نی ها ی زیر پام به نظرم به

حرکت درامدن رگهای پشت سرم گرفت نه راه پس داشتم نه راه پیش انقدر ترسیده بودم که

حد نداشت همسرم هم هی میگفت بابا چیزی نبود که طبیعت دیگه هی سعی میکرد آرومم کنه

 واینجوری چمخاله ازم استقبال کرد

 وقتی رسیدیم اونجا ساعت پنچ بعد از ظهر بود

رفتیم لب آب آسمون آبی و دریا هم دیگه آبی و هوا خنک دیدیم هنوز چون آب سرد بود

خدارو شکر چادرهای محل شنا رو نزاشته بودن

من دیدم طبق معمول اقایون راحت تو آب بودن البته خیلی کم وهمون موقع چند تا خانوم دیدیم

که رفتن تو آب خانوادگی ..منم بد جور دلم ابتنی میخواست همسرمو شیر کردم بیا بریم تو آب

گفت جدی میای آب سرد ها گفتم همون سرماشو عشق است بریم خلاصه

رفتیم لباس عوض کردیم و منم یه پیرهن مردونه آزاد برای رودخونه دوخته بودم که تو اینجور جاها

خیلی بدردخوره پوشیدمو رفتیم تو آب ...آخ که چقدر مزه داشت

یکم شیطونی کردیم و امدیم بیرون و اون شب و کنار ساحل خوابیدیم ...از شب دریا همیشه

میترسم نمیدونم چرا ؟یه سیاهی بزرگ که ته نداره

صبح که پاشودیم دریا دیگه عین استخر شده بود هیچ موجی توش نبود اما آفتاب داغ و هوا گرم

اگه میخواستیم شنا کنیم دیگه پوستمون حتما ور میومد با دریا خداحافظی کردیم و رفتیم لاهیجان

اونجا خب باغهای چایش و اینکه چقدر قشنگه قابل وصف نیس ...رفتیم چایی خریدیم و دیگه

راهی رشت شدیم .. وچقدر این اتوبان لاهیجان رشت قشنگه خیلی باصفاست خیلی

کلا شهرستان وقتی ظهر برسی ادم حس میکنه هیچ موجود زنده ای

اونجا نیس مغازه ها بسته ادم رفت و امد نمیکنه سوت و کوره ...

گشتیم ویه کته کبابی پیدا کردیم و نهارو زدیم تو رگ و رفتیم تو راه رودخونه سفید رود باید میشد

دیگه ..وای خدا جون میداد برای ابتنی و برای همسرم ماهی گیری اما دیدیم موقعیتش مناسب

نبود افتاب بود و خبری از سایه نبود دیگه نمودیم  ورسیدیم رودبار طبق معمول محصولات زیتونو

خریدم و امان از این زیتونه پرورده

اما همین پرورده هم مهارت میخواد ااااااا همه جا خوشمزشو ندارن وبگم از این سد منجیل که

چه عظمتی داره ماشالاه انگار برای خودش یه دریایی ...دوروز تو راه بودیم این مسافتو حس

نکردیم اما از این به بعدش ...تابلو ۷۵ کیلومتر تا قزوین نفس منو گرفت ده بار تابلو قزوین دیدیم

اما از خودش و تمومی راهش خبری نبود ..بلاخره به کرج رسیدیم و دیگه حجم ماشینا داشت

زیاد میشد اما خدارو شکر به ترافیکش برنخوردیم و راهی خونه شدیم و دیگه ده ونیم بود

رسیدیم خونه و چقدر خوب امدیم اگه برای شنبه میزاشتیم که دیگه از دست ترافیک هلاک

میشدیم شنبه هم رفتیم خونه مامانینا و یه سر زدیم و دوباره از امروز

روز از نو روزی از نو

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 خرداد1387ساعت 15:58  توسط مامان طلا  | 



 


من، بر اين ابري كه اين سان سوگوار

اشك بارد زار زار

دل نمي‌سوزانم اي ياران، كه فردا بي‌گمان

در پي اين گريه مي‌خندد بهار.

 

ارغوان مي‌رقصد، از شوق گل‌افشاني

نسترن مي‌تابد و باغ است نوراني

بيد، سرسبز و چمن، شاداب، مرغان مست مست

گريه كن! اي ابر پربار زمستاني

گريه كن زين بيشتر، تا باغ را فردا بخنداني!

 

گفته بودند از پس هر گريه آخر خنده‌اي‌ست

اين سخن بيهوده نيست

زندگي مجموعه‌اي از اشك و لبخند است

خنده شيرين فروردين

بازتاب گريه پربار اسفند است.

 

اي زمستان! اي بهار

بشنويد از اين دل تا جاودان اميدوار:

گريه امروز ما هم،  ارغوان خنده مي‌آرد به بار

 

 فریدون مشیری

 

 

 

از خدا میخوام گذر زمان و از ما نگیره ....شاید اگه نبود نمیشد هیچ وقت مهربون بود

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 11:57  توسط مامان طلا  | 



Copyright © 2007 - Designed By PayamSalamiPargoo