برای این چندروز تعطیلات چند تا نقشه کشیدیم اما در آخر به شمال ختم شد 
اولین روز تعطیلات آقای پدر رفتن سر کار و من خوشحال که دیگه همه رفتن و جاده برای ما باز
بازه
وقتی خواستیم راه بیافتیم خواست خدا بود انگار یه دفعه گفتم : بهتر از جاده هراز
بریم ومحمود آبادو .....همسرم هم گفت : برای من فرقی نمیکنه هر چی تو بگی
( منم تو دلم گفتم : اره واقعا فرقی نمیکنه فقط شمال باشه
) این شد که از هراز رفتیم
ترافیک نداشتیم اما خب جاده شلوغ بود ...ترافیک ادمو اذیت میکنه اونم تو اون گرما که از
شیشه جلوی ماشین افتاب بخور بهت.. دیوانه کننده اس باز خدارو شکر کولر هست وگرنه 
رسیدیم به لاسم و رفتیم کنار رودخونه نهار خوردیم اونجا قبلا رفته بودیم میدونستم درختای
البالو گیلاس داره
رفتیم یکم رفع حاجت کنیم به همون بهونه یه سر به درختا زدم ...
وهمسرم هی دعوام میکرد که بابا بیا بریم سر جاده میخرم برات البته یه مشت کوچیک چیدم
وبیشترین مزه اش به چیدنش بود من عاشق میوه چیدن از درختم و رود خونه هم که جای خودش
دیگه ....عقش منه دیگه 
راه افتادیم به آمل و محمود آباد ...من محمود ابادو دوس دارم ...گفتم یه شب انجا باشیم اما
اقای پدر فرمودن نه بهتر راه بیافتیم حالا زوده هوا روشنه و
خلاصه راه افتادیم و آروم اروم آسمون
شروع کردن به باریدن به نور که رسیدیم دیگه ترافیک و بارونو خلاصه آقای پدر گفت برگردیم همون
محمود اباد منم گفتم نه چرا برگردیم تازه بارون خنک تره که
دریا طوفانی و مه بود شدید خلاصه
رسیدیم به سی سنگان دیگه ترافیک قفل شده بود بارش شدید رفتیم تو جنگل و چادر یه جای
خوب برپا کردیم و شام خوردیم و خوابیدیم و تا صبح بارون زد ....
وخیلی جالب بود برام که زیر بارون بخوابم حس خیلی خوبی داشت ...
صبح ناشتایی خوردیم وراهی شدیم ...فاصله بین شهر ها اصلا احساس نمیشه
یعنی ادم مسافتو حس نمیکنه انقدر ویلاهای قشنگ ساختن ادم محو تماشاشون میشه کلا
جاده خیلی قشنگه از سرسبزیش بگیر تا همه چیش
اما چالوسو که رد میکنیم و به طرف
رامسر دیگه اون جذابیتو نداره انگار طبیعت دست نخورده تره وقتی رسیدیم رامسر دیگه موقع
ظهر بود و آقای پدر ناهارمونو آماده کرد و یکم استراحت کردیم و یکم قلاب ماهیگیریشو آماده کرد
و دوباره راهی شدیم رسیدم رود سر و لنگرود و بالاخره چمخاله هنوز به چمخاله نرسیده بودی که
من خواستم برم برای ...پشت نی زار ها وقتی داشتم میرفتم اون پشت حس کردم چیزی از زیر پام
رد شد گفتم مامان طلا اصلا توجه نکن برو ...وآقای پدر با خنده گفت مامان طلا اگه میدی چی بود
از کنار پات رد شد ..منم برگشتم دیدیم یه مار خزید رفت لای نی ها
چشمتون روز بد نبینه چنان ترسیدم که دیگه تمام چوب خشک ها و نی ها ی زیر پام به نظرم به
حرکت درامدن رگهای پشت سرم گرفت نه راه پس داشتم نه راه پیش انقدر ترسیده بودم که
حد نداشت همسرم هم هی میگفت بابا چیزی نبود که طبیعت دیگه هی سعی میکرد آرومم کنه
واینجوری چمخاله ازم استقبال کرد 
وقتی رسیدیم اونجا ساعت پنچ بعد از ظهر بود
رفتیم لب آب آسمون آبی و دریا هم دیگه آبی و هوا خنک
دیدیم هنوز چون آب سرد بود
خدارو شکر چادرهای محل شنا رو نزاشته بودن 
من دیدم طبق معمول اقایون راحت تو آب بودن البته خیلی کم وهمون موقع چند تا خانوم دیدیم
که رفتن تو آب خانوادگی ..منم بد جور دلم ابتنی میخواست
همسرمو شیر کردم بیا بریم تو آب
گفت جدی میای آب سرد ها گفتم همون سرماشو عشق است بریم
خلاصه
رفتیم لباس عوض کردیم و منم یه پیرهن مردونه آزاد برای رودخونه دوخته بودم که تو اینجور جاها
خیلی بدردخوره پوشیدمو رفتیم تو آب ...آخ که چقدر مزه داشت 
یکم شیطونی کردیم و امدیم بیرون و اون شب و کنار ساحل خوابیدیم ...از شب دریا همیشه
میترسم نمیدونم چرا ؟یه سیاهی بزرگ که ته نداره 
صبح که پاشودیم دریا دیگه عین استخر شده بود هیچ موجی توش نبود اما آفتاب داغ و هوا گرم
اگه میخواستیم شنا کنیم دیگه پوستمون حتما ور میومد با دریا خداحافظی کردیم و رفتیم لاهیجان
اونجا خب باغهای چایش و اینکه چقدر قشنگه قابل وصف نیس ...رفتیم چایی خریدیم و دیگه
راهی رشت شدیم .. وچقدر این اتوبان لاهیجان رشت قشنگه خیلی باصفاست خیلی
کلا شهرستان وقتی ظهر برسی ادم حس میکنه هیچ موجود زنده ای
اونجا نیس مغازه ها بسته ادم رفت و امد نمیکنه سوت و کوره ...
گشتیم ویه کته کبابی پیدا کردیم و نهارو زدیم تو رگ و رفتیم تو راه رودخونه سفید رود باید میشد
دیگه ..وای خدا جون میداد برای ابتنی و برای همسرم ماهی گیری اما دیدیم موقعیتش مناسب
نبود افتاب بود و خبری از سایه نبود دیگه نمودیم ورسیدیم رودبار طبق معمول محصولات زیتونو
خریدم و امان از این زیتونه پرورده 
اما همین پرورده هم مهارت میخواد ااااااا همه جا خوشمزشو ندارن وبگم از این سد منجیل که
چه عظمتی داره ماشالاه انگار برای خودش یه دریایی ...دوروز تو راه بودیم این مسافتو حس
نکردیم اما از این به بعدش ...تابلو ۷۵ کیلومتر تا قزوین نفس منو گرفت
ده بار تابلو قزوین دیدیم
اما از خودش و تمومی راهش خبری نبود ..بلاخره به کرج رسیدیم و دیگه حجم ماشینا داشت
زیاد میشد اما خدارو شکر به ترافیکش برنخوردیم و راهی خونه شدیم و دیگه ده ونیم بود
رسیدیم خونه و چقدر خوب امدیم اگه برای شنبه میزاشتیم که دیگه از دست ترافیک هلاک
میشدیم شنبه هم رفتیم خونه مامانینا و یه سر زدیم و دوباره از امروز
روز از نو روزی از نو 
+
نوشته شده در یکشنبه 19 خرداد1387ساعت 15:58 توسط مامان طلا
|