خلوت من
خدايا،امسال بهار، زنبيلت را از معجزه پر كن،به خانه ام بيا و حال خوب بياور كه سخت منتظرم
قرار شد پنجشنبه بریم شمال...مانتومم دوختم ....ماه شد! ساعت ۸ رسیدیم...جمعه و به زور من !شنبه رو هم موندیم ساعت ۱۰ شب راهی شدیم! وقتی در خونه باغ و باز کردیم....ای خدا....فک کن بچه هامو دیدم....گلا ی سرخ و صورتی رز و نسترن درختا...چغندرا....سبزیا....ماشالا...! بد جور هوایی شدم....! اینجا تو آپارتمان....سر و صدای ماشین ااا .... اونجا سکوت و آرامش و صدای بلبل و مرغ و خروس و......قلیون شب عیدی من و طلا مریض شدیم اول اون بعد من. نمیدونم بهونه شد....یا کلا حس خیاطی نداشتم. برای طلا مانتوی اماده گرفتیم....خوشگله...اما خب قیمتش .....! دیروز رفتم ستارخان ۵ تا پارچه مانتویی گرفتم نصف قیمت مانتوی طلا! نخی....آخ چه رنگایی....لیمویی..کله غازی روشن...یکیش قرمز و طوسی دوتاشم چار خونه همه رنگ! حالا نشستم بدوزمشون....بابا قدر هنر دست خودمو نمی دونم والا!!! آقای پدر میگه:این لیمویی یکم برای بیرون ..... گفتم نگران نباش کسی منو نمیخوره! دو روز بی حال افتادم! امروز خواستم دستی به خونه بکشم دیدم قدرتش نیس! یه دفعه یاد مهمون ناخونده افتادم که هر بار خونه ام نامرتب بوده سراغمو گرفته!! پاشدم و خونه رو تمییز کردم آقای پدر میگه :برای مامانا چی بگیریم؟ میگم:یه کاریش میکنم.... بعد فک کردم....خب کی کاری برای من میکنه؟!! مهربانیت را مرزی نیست یقین دارم قبل از آفرینشت فرشته ای قلبت را بوسیده روز زن مبارک. بعد از چند سال چشم منم به جمال نمایشگاه کتاب روشن شد! از چیزایی که شنیده بودم...بهتر دیدم با کتونی و یه مشت شکلات راهی شم. از مترو که بیرون اومدم دیدم،به ایول بابا....تو خود مصلا وارد شدم...خوش خوشانه راهی شدم یه خیابون که تهش معلوم نبود ....معلوم شد....تازه پیچیدیم تو یه خیابون دیگه....دیدم با ون کار میکنه روش نوشته به خاطر حال بازدیدکنندها!.....یکم یه جورایی تعجب کردم! اون خیابونم تا ته رفتیم....تازه از دور یه سری پله و ادمای زیادی دیده شدن..... گفتم :نه خدارو شکر داره یه چیزایی معلوم میشه! از در شماره ۱۷ وارد شدیم....از همون اول خسته! غرفه ها با حروف شروع میشد و اولین غرفه که دیدیم الف بود و من دنبال غرفه رشد بودم..... فک کن باید میرفتیم ته سالن....رفتیم! اولین شکلاتو خوردم...یکم پرنده های دور سرم دور شدن! کتابارو گرفتم و از سالن اومدیم بیرون....دیدم عین خط راهن تو ورسک که معروف به سه خط طلاست ادما دارن بالا میرن....اهی کشیدم و نفس نفس زنان راهی شدیم... برای غرفه های کودک..هوا گرم...تشنه ...خسته....یه گوشه نشستیم و به بدنمون سوخت رسوندیم! برگشتیم ودوباره وارد سالن شدیم و راهی کتابای خارجی.... فروشنده ترک با حرفاش کمی حالمونو جا اورد.....فکر اینکه دوباره اونهمه راهو باید برگردیم.... پرنده های دور سرم و زیاد و زیاد تر میکرد.... شکلات اخرم خوردم....بارون پنبه هم که امان بریده بود!!!!! یکی تو چشمم رفت که تا خود خونه شده بودم *مریم گلی*! هر چی به خونه نزدیکتر میشدم ارومتر میشدم.....بالاخره رسیدیم! برای خریدن کتاب واقعا باید از خود گذشتگی کرد.......! ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


